![]() |
![]() |
|
|
به نام آنکه یاد داد تایاد کنیم یاد یاران از یاد رفته را سلام به همه ی دوستای عزیز که از وبلاگ ما بازدید می کنن این وبلاگ تقدیم می شه به کسانی که ازیاد ما رفتن اما اونا همواره به یاد ماهستن* *****
اری اغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان نمی اندیشم که همین دوست داشتن زیباست
می خوام یه چیزی بگم وبرم شاید دیگه هیچ سلامی نباشه اره من بهارم اما انگار خزان شدم
آموختم به چيزي كه به من تعلق ندارد فكر نكنم اما ناگهان او همه ي فكرم شد
حس میکنم دیگه دوسم نداری ٬ حس میکنم زیادیه وجودم چرا به این زودی ازم بریدی ٬ من که گل سر سبد تو بودم حس میکنم که این روزا نمی خوای ٬ یه لحظه ام حتی منو ببینی کاش میدونستم عشق دیروز من ٬ فردا که شد تو با کی هم نشینی دوسم نداری می دونم شاید سفر رفتن من یه فصل تازه ای از زندگی تو باشه حس میکنم باید از اینجا برم جایی که هیشکی راهشو بلد نیس باید برم که قدرمو بدونی یه مدتی تنها بمونی بد نیس دوسم نداری میدونم دوسم نداری .......
اونکه یه وقتی تنهاکس ام بود تنها پناه دل بی کس ام بود تنهام گذاشت ورفت از کنارم ازدرد دوراش من بی قرارم خیال می کردم پیش ام می مونه ترانه عشق واسه ام می خونه خیال می کردم یه هم زبونه نمی دونستم نا مهربونه
میدونی وقتی که باشم یا اگه حتی نباشم یا اگه از تو جدا شم میمیرم برات میدونی تا وقتی هستم تا خدا رو می پرستم اگه باشم و نباشم میمیرم برات به یاد خنده هات به یاد گریه هات میمیرم برات ببین چه خسته ام بی تو شکسته ام وقت رفتن و ... میمیرم برات .......
چه سخت است خدافظی خداحافظی از کسی که تو را به خاطر خودت دوست داره خداحافظی از کسی که هیچ وقت نگذاشت غصه تو دلت راه پیدا کنه خداحافظی از کسی که با دعاهاش تو را از مرگ نجات داد خداحافظی از کسی که تو را با عشق آشنا کرد خداحافظی از کسی که باهاش دنیا را دیدی خداحافظی از کسی که قلب خودش را داد و قلب تو را گرفت خداحافظی از کسی که به خاطر تو مسافر شد
فصل خاکستری من خیلی وقته پا گرفته خیلی وقته آینه هارو مرگ بی صدا گرفته ...
دلت را به کسی بسپار که لیاقتش را داشته باشد نگاهت را به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپد چشمانت را با نگاه کسی آشنا کن که زندگی را درک کند سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپش های قلبت تو را بشناسد آرامش نگاهت را به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشد لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشد رویاهایت را با چهره کسی تصور کن که زیبایی را احساس کند چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشد عاشق باش اما عاشق کسی که تک تک سلول هایش تقدس عشق را درک کند
خودکشی ممنوع؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ گریه کردم ونوشتم نازنینم یا تو یا من به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خنده نوشتی هم قفس : خدانگهدار بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از غم دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد ,سردم
نمی دونستم باید از تو می گذشتم
بنویس : نخواستم جدا شم اما ؟؟؟؟؟ دلم تنگ شده
وصیت نامه روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو : « من خوب می شناختمش نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود . حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . » روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : « شب در میان تاریکی در نور مهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان آن دختر سکوت ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود .» روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : « جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛ با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود . » روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش ! کمی زودتر می آمدی . » اما بگو : « من خوب می دانم حتی در آن جهان آن خفته ی خموش ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته است .» روز ی اگر ....... اما ؛ نه ؛ او هیچوقت دیگر نمی آید . کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...
خيلي سخته عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...
خيلي سخته که هر روز همه رو ببيني جز اوني كه دوست داري و فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...
خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...
خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه :
ديگه نمي خوامت......
اول به نام عشق ، دوم به نام تو ، سوم به ياد مرگ. بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ
منو واسه وقتی می خوای که خلوت دور و ورت
نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگی ام رو نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگی ام رو چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن وسط قصه می شه سر به سر من می زارن تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می زارن می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیشه زبون بترک وخراب بشه تا بیان جمع اش کنن حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با عشق واحساس کسی می تونم درست کنم ترس دل ودلواپسی می تونم دروغ بگم تا خودم رو شیرین کنم می تونم پشت دلها پنهان بشم کمین کنم ولی با این همه حرف ها بازمن مثل اونا یه دروغگو می شم همیشه ورد زبونا یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم با چه تیری اونکه دوستش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره
باهرصدای که می یاد فکر می کنم که امدی, تو بودی که به عشقمون خنجره دلتنگی زدی با هر نفس تازه می شه اون همه خاطراتمون حتی تو خوابم عادته اینکه بگم پیشم بمون اما تو بی وفای ها درد من رو نمی دونی هرچی بگم پیشم بمون تو پیش من نمی مونی وای از اون روزی که من از عشقمون دل بکنم تورو فراموش کنم دل به دریا بزنم ,وای از اون روزی که من رو اسم تو خط بکشم ,وای از اون روزی که من بگم پشیمون نمی شم , وای از اون روزی که تو خنده کنی به حرف من. وای از اون روزی که خنده های تو گریه بشن. وای از اون روزی که تو دوباره عاشقم بشی هی برام گریه کنی داد بزنی درد بکشی فکر نکن که من می یام به قصه هات گوش می کنم هرچی بدی کرده بودی ساده فراموش می کنم
تو حسرت نداشتنت می شینم تمام خاطرهاموجلو چشمام می بینم نمی تونم از تو جداشم دیگه نمی تونم با تو نباشم دیگه کی امد توی قلبت جام رو بگیره می دونم دلت پش یکی دیگه اسیر یکی امده جام رو بگیره الهی بمیره
اونی که من نمی خواستمش ولی اون منو می خواست بهم می گفت دوست دارم اما دوسم نداشت اونی که اومد ادعای عاشقی کرد و پاشو گذاشت به زندگیم حالا نه من می گم دوست دارم میگه برو بچسب به زندگیت
::..::••:: درددل مرگ و زندگی ( حرف دل ) مرگ داشت با زندگی دردو دل ميکرد، بهش گفت تو چرا واسه همه دوست داشتني اي و همه دوستت دارن با تو باشن ولی من واسه هيشکی ارزش ندارم ؟؟! زندگی بهش گفت چون تو يه حقيقتي و من يه دروغ !! چ
بعضی وقتا هم باید یه گوشه کنار دیوار بشینی و عزیزترین آدمای زندگیت رو نگاه کنی که دونه دونه از زندگیت خارج میشن ٬ از اون دایرهی تنگ و دوست داشتنیای....... که هر کسی رو توش راه نمیدادی . حتی فرصت و جرأت نمیکنی با یه لبخند سرد بدرقهشون کنی ... میشه گفت خداحافظی بدون در آغوش گرفتن .........
خسته ام از اين دنيای به ظاهر زيبا از اين مردمي که به ظاهر با وفا اند خسته ام از نااميدي از اين بيماری نا علاج خسته ام از اين همه دروغ و نيرنگ خسته ام پروردگارا از اين دنيا خسته ام از آدم هايش از دروغ هايش از نيرنگ هايش خسته ام.........
من بهارم اره همونی که یه روز
می گفتی دوستش داری اما...
جازدی بد هم شونه خالی کردی
از همه اونایی که می گن هم دیگرو
دوست دارن اما بعد بی خیال هم
می شن بدم می یاد تو هم این جوری بودی
دیگه دوست ندارم عاشق کسی یا چیزی با شم جز
خدا اره همونی که یه زمونی کفر می گفتم که خدا من رو نمی خواد
از همه دنیا بریدم
وقتی که رفتی
یادت می یاد با خنده رفتی
به همه گفتی
تنهام گذاشتی
حالا دیگه می دونم که عشقات دروغه
این روزا خونه دلت خیلی شلوغه
خیال نکن که رفتنت واسم عذابه
این رو بدون با من بودن فقط تو خوابه
اما به من نگفتی که واسه چی که واسه چی
تنهام گذاشتی حالا که می دونم عشقات شلوغه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:20 توسط بهنام&بهار |
|
|
وقت رفتن نباید گریه کنی این جوری دلم برات تنگ نمیشه می دونم هر جای دنیا که باشم تو دلم عشق تو کم رنگ نمی شه اگه خونسرده نگام به دل نگیر دلت تو یه روز ازم خسته می شه اگه اسممو فقط صدا کنی راه رفتن واسه من بسته می شه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:2 توسط بهنام&بهار |
|
|
ببین با رفتن تو چه جوری شکستم؟
می خواستم برای از دست دادنت گریه کنم دیدم تمام اشکهایم را برای یه دست آوردنت ریخته ام.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 11:54 توسط بهنام&بهار |
|
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 11:45 توسط بهنام&بهار |
|
|
مشكلات داشتيم من درگير پايان نامه ام بودم و بهنام جان هم يه تصادف بدداشت والآن هم دندان درد داره ما هميشه به ياد شماهستيم شماهم ماروازيادنبريد ماه مبارك رمضان هم امدوداره تمام مي شه ازخداواسه ی همه ی شما سعادت وخوشبختي ارزو دارم منوبهنام دوستتوداريم .راستي به داداشي خودم محمد تبريك مي گم بخاطر قبولي تودانشگاه خيلي خوشحالم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:10 توسط بهنام&بهار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:6 توسط بهنام&بهار |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:3 توسط بهنام&بهار |
|
چند خط سادگي... مي دوني، روزهاي دلتنگ و کش داريه ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:47 توسط بهنام&بهار |
|
اما...!؟ شب فراق تو جانا خدا كند كه سرآيد! |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:43 توسط بهنام&بهار |
|
|
مي نويسم براي آن کس که: |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:22 توسط بهنام&بهار |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:19 توسط بهنام&بهار |
|
فریادی و ...
فریادی و دیگر هیچ!!
چرا تو هر بار بيخيال از ميانم ميگذري آنگاه كه از گريهي ابر به هوا برميخيزم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:16 توسط بهنام&بهار |
|
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:49 توسط بهنام&بهار |
|
|
چه باید کرد ؟ تنهایی را میشود با کسی قسمت کرد اما غربت را چه میتوان کرد ؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:47 توسط بهنام&بهار |
|
|
عشق را دوست دارم چون در غم سهیم است
غم را دوست دارم چون ریشه محبت است محبت را دوست دارم چون در آن ریشه تنهایی وجود دارد تنهایی را دوست دارم چون تورا دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:44 توسط بهنام&بهار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:36 توسط بهنام&بهار |
|
|
زندگی مثل بازی شطرنج:
اگه بازی نکنی می گن بلد نیستی اگه بد بازی کنی می بازی اما اگه خوب بازی کنی همه می خوان ببرنت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:34 توسط بهنام&بهار |
|
|
افسوس زمانی که باید دوست بداریم * کوتاهی می کنیم
آن زمان که دوستمان دارند*لجبازی می کنیم وبعد برای آِنچه ازدست دادیم...
ازته دل آه می کشید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:31 توسط بهنام&بهار |
|
|
دیدی دوستم نداشتی دیدی تنهام گذاشتی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:30 توسط بهنام&بهار |
|
|
يكي داشت و يكي نداشت اوني كه داشت تو بودي اوني كه تو را نداشت من بودم يكي خواست و يكي نخواست اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن را نخواست من بودم يكي بود وپس يكي نبود ، يكي بود ويكي نبود اوني كه بود تو بودي اوني كه نبود من بودم يكي اورد ويكي نياورداونيكه اورد تو بودي اوني كه جزء تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم يكي بود ويكي نبود اونيكه بود تو بودي اوني كه دل به تو باخت من بودم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:29 توسط بهنام&بهار |
|
|
وقتی از مادر متولد شدم ... صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود. به او گفتم :کیستی ...؟ گفت :غم فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با او بازی خواهم کرد ولی بعدها فهمیدم که من عروسکی هستم در دستان غم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:27 توسط بهنام&بهار |
|
چقدر دلم تنگه ....واسه همه چی دلم تنگ شده حتی واسه اتاق کوچیکم،واسه ایینه ام که هر وقت دلم می گرفت بهش نگاه می کردم و با خودم حرف میزدم و عقده دلم تا بینهایت باز میکردم،واسه تنهاییم تو شبهای دلتنگی و بغضم،واسه ارامش مبهمی که توش نهفته بود...چقدر دلم می خواست یک گنجشک کوچیک بودم دو تا بال داشتم و ذوق زده پر میکشیدم می رفتم خونه و مثله ی بچه کوچیک ناتوان و خواستنی با ی جهش کوچولو می پریدم تو بغل مهربون و وصف نشدنی مامانم و تما م پیراهن گلدار حریرشو خیس از اشکام می کردم و با شیطنت کودکانه ام جست می زدم تو بغل بابای نازنینم که دختری داره که خیلی باباییه،تمام نفساشو میشمردم و بو میکشیدم ...اخ که چقدر بال نداشتن سخت و اسف باره....به حالت تعلیق در اومدم ،زمان و لحظه ها مذبوحانه با من در جدال و من گریزان از ذبح شدن....ای کاش میتونستم زمان به عقب بر گردونم و لحظه هامو جبران کنم....اینهمه دوری و در به دری ودلتنگی که بود حالا دیگه دوری از قلبمم مزید بر علت شده،دیگه چرا تو ازام دوری؟؟؟؟؟؟کاش تو بودی و با نفسات به ثانیه های مه گرفتم رنگ ابی میزدی و منو پر میدادی تا خورشید که ی وقت تو یخبندون بیرحم دلتنگی وجود عاشقم یخ نزنه...می تونم کلمات اسمتو بارها و بارها هجی کنم به این امید که اگه ایندفعه هجی کنم تو میای و ی طبق خنده رو مهمون لبهای نشکفتم و پاهای سست و غم زده ام میکنی....چشامو میبندم ،دارم خطوط زیبای حیاط قدیمیه خونه امونو تو ذهن خسته ام ترسیم میکنم... ی درخت کهنسال و تنومند با برگهای پهن و ی گل سفید و خاکستری که غبار کهنگی روی گلبرگاش عجیب نشسته،ی باغچه کوچیک پر شمعدونی و گلهای رنگی مینا و ی سبد گل نرگس که مامانم از ایوون دلتنگیهاش تو این فاصله های مه گرفته برام چیده و ی کنج دنج گذاشته تا من بیام و از دیدن اونا ذوق زده شم ،اخه گل نرگس خیلی دوست دارم....میدونی قلبکم،اگه ایندفعه با من بیای همه گلهای نرگس کنج حیاطو بهت هدیه میکنم چون به چشام هدیه میکنم و قشنگترینها رو واسه چشام میخوام... چقدر بیرحمانه است که رویا به ادم نرسه!!!! اخه من هر چقدر می دووم بهش نمی رسم حالا میخوام که لااقل اون به من برسه....اخ که برسه تمام وجودشو غرق بوسه میکنم....
چرا وقتی تو هستی من باید دلتنگیهامو به خودم بگم؟؟؟؟؟دلم که همه اینارو از بر!!!!! نکنه می ترسی تو عشق رفوزه شم؟؟؟؟نه عزیزکم،چه باشی چه نباشی،شبنم دلتنگییه چشاتو همیشه از بر،مگه ندیدی شبها که بارون میزنه صبحش تو چه بخوای چه نخوای شبنم رو گلبرگایه گلسرخ تویه گلدونه روی طاقچه اتاقت چه سبک و رها میشینه و بهت زل میزنه تا تو ،ی بوسه کوچولو از کنج لباش بگیری و سبزش کنی......ای خدا میخوام تو ی چشم بهم زدن برم به دوران کودکی ،بشم ی بچه چهار پنج ساله بازیگوش و شیطون، بپرم رو کول بابام،پشتش سوار بشم و مامانم دل عاشق و مهربونش هری بریزه که نکنه من از پشت بابام بیافتم زمین و با شیرین زبونیهایه دلبرانم دلشونو به اسمونا ببرم،و با معصومییت نی نی چشام وجود بی قرارشونو لبریز کنم از یک هیجان مفرط و بکر و دست نیافتنی....و از پشت بابام هیجان زده و نا اروم خودمو پرت کنم تو بغل گرم مامانیم.....چقدر دوست دارم مامان...چقدر دوست دارم بابا...لحظه ها رو میشمرم انقدر میشمرم که فاصله ها جلوم کم بیارن و زودتر به شما برسم اما نمیخوام تنها بیام میخوام دوردونه امم ببینین کسی که وجود پر تلاطممو اروم و قلب شکسته ام رو تسخیرکرده ، کسی که شبنمه روی گونه هاشم و همدم دیوونگیهاش و اونم مونس دیوونگیهام،کسی که هراس نبودنش همه گلهامو بی گلدون میکنه و نردبون خورشیدو ویروون که برای همیشه اینجا گم بشم........ نمیشه باشه و کنارم نباشه،چه دور باشه و چه نزدیک همیشه حرمت عشق،نیاز نیمه شب و تجسم لحظه های پاک منه.....حرم نفساشو،اهنگ صداشو تو ی شیشه ضخیم حبس کردم که ی وقت اگه بشکنه دیگه گنجشک کوچولویی که بال پریدن میخواست و ارزوی پریدنو داشت هیچوقت نمیتونه بپره تا ابد باد نا مهربون بالهاشو به یغما می بره ، دیگه نمیبینه چون چشاشو به خورشید میبخشه ،دیگه قلبی نداره که هی تندوتند بتپه چون دلشو به دست موجهای دریا میده و دیگه نفسی نداره که تو دم و بازدم بیاد و بره چون نفسشو به نفس عمرش میده یعنی دوردونه اش......با چشایه غریبم از دور به هر سه تا تون زل میزنم تا غربت و تنهاییم ،دلتنگیمو تو چشایه خستم ببینید و لمس کنید...... میخوام امشب ترانه بارونو برا هر سه تاتون بخونم،چشاتونو ببندین و خوب به بغض نهفته تو صدام دل بدین حتما از دلتنگیهام کم میشه...........................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:24 توسط بهنام&بهار |
|
|
زمزمه ی بیگانگی...
مرداب اتاقم کدر شده بود و من زمزمه ی خون را درون رگ هایم می شنیدم . زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت . این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:22 توسط بهنام&بهار |
|
|
دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس
افسوس من مرده ام و شب هنوز هم گوئی ادامه همان شب بیهوده است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:20 توسط بهنام&بهار |
|
|
۴ شمع بودن که به آرامی می سوختن
محیط آنقدر آرام بود که می شد صدای آنها را به خوبی شنید هر کدام از شمعها یک نشانه بودند (امید،ایمان،صلح و عشق)
:::::::شمع اول گفت من صلح هستم هیچ کس نمی تواند همیشه من را روشن نگه دارد فکر کنم به زودی خاموش شوم :::::::: شمع دوم گفت من ایمان هستم انگار کسی به من نیاز ندارد برای همین من دیگر رغبت ندارم که بیش از این روشن بمانم ::::::: وقتی نوبت شمع سوم شد با اندوه گفت من شمع عشق هستم من نیز توان روشن بودن را ندارم زیرا همه حتی محبت را به اطرافیان به کنار گذاشته اندو دیگر به هم عشق نمی ورزند ناگهان کودکی وارد اطاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند گفت:شما که قرار بود تا آخر راه روشن بمانید پس چرا دیگر نمی سوزید این را گفت و گریه کرد :::::شمع چهارم گفت:نگران نباشید تا وقتی من روشن هستم به کمک هم می توانیم شمعهای دیگر را روشن کنیم من امید هستم کودک با چشمانی که از خوشحالی می درخشید شمع امید را برداشت و بقیه شمعها را روشن کرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:19 توسط بهنام&بهار |
|
تو را فریاد می کنم و تو هیچ نمی شنوی!
رویای تو در وجودم نقش می بندد و تو را می خوانم، تا مرحمی برای قلب شکست خورده ام باشی... تو از نگاه من چه می فهمی؟؟! التماس را ،محبت را و یا عشق را؟ هیچ یک... تو در سکوت بغض هایم گم شده ای و من تعبیری از سکوت نمی یابم، در انتظار تو می مانم، در انتظار تو....اما رویای من هیچگاه جان نمی گیرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:18 توسط بهنام&بهار |
|
|
آی :رفقای نارفیق تنهام گذاشتید همتون حالا دیگه تنها شدم تواین زمونه ء غریب
تنهاشدم تنهاشدم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:16 توسط بهنام&بهار |
|
|
در انتظار چیستی؟؟ اینجا هنوز تاریکی است. تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خواهی نگریست وقتی دریچه مسدود است. . .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:15 توسط بهنام&بهار |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 15:52 توسط بهنام&بهار |
|
|
کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود (ازهردست بدی از همون پس می گیری)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 15:13 توسط بهنام&بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| قصه ي تنهايي... |
سلام به همه دوستهای عزیز که از وبلاگ ما بازدید می کنند . موضوع اصلی این وبلاگ تنهاییه . آره تنهایی !!!! در بین ما کسانی هستند که از یاد رفته اند و تو دلهاشون خیلی تنهان. بعضی از شما شاید این حرف ما رو قبول نداشته باشید . افرادی هم هستند با وجود این که دورشون شلوغه ، اما خیلی تنهان مثل ما (بهار و بهنام) . هدف از ساخت این وبلاگ اینکه تاحدودی بتونیم باهم باشیم تادیگه تنها نباشیم
|
| دفترچه خاطرات |
|
مهر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| همدلان سکوت تنهايي |
|
***تنهايي*** *دل تنهاي من* *كلبه تنهايي* ***آريوس*** ***پگاه*** **دفتر عشق** ***اشكان*** |
|
حرفهای دل
|